تبليغاتX
....خاله نگو یه دسته گل ....
....خاله نگو یه دسته گل ....

خونه ی خاله کدوم وره .. از این وره و از اون وره ....


تفلدمه هااااااااااااااااااااااا

تفلدمه

مبارکمهههههههههههههههه

ایشالله صدهزار سال زنده باشممممممممممممممممممم

ایشالله هنرهای زیبا قبول بشممممممم

ایشالله زود گواهی نامه بگیرممممممم

ایشالله به همه چی که میخوام برسمممممممم

ایشالله همیشه شاد باشممممم

ایشالله امسال سال خوبی هام باشهههههههههه

ایشالله سایه ی بابیلو کبلایی مامانو داداش مرتضی و داداش مصطفی همیشه بالا سرم باشههههههه

ایشالله هیچ وقت ناراحت نشیممممممممممممم

ایشالله.....

ایشالله شما بگینننننن

دوشنبه 1 خرداد1391  توسط خاله نسرین  |

 

من شرمنده ام

سلام مردم ایران ملت همیشه بیداررررررر

من واقعا شرمنده همه دوستامم. الان که دارم مینویسم از خجالت سرم پایینه. معذرت میخوام. خیلی وقته که آپ نکردم. منو ببخشیییین

من که غیر از شما و اون ۱۲ تا دوستام و کل رشت و دوستای اینترنتی و فک و فامیلام و آشناها و غریبه ها دوستای دیگه ای ندارم....

ببخشییییییییییییییییییییییییییییییید

خبرها:

پسر عمم عروسی کرد. یعنی دوماد شد

آزمون اول جامع سازمان سنجشو دادم رتبم شد ۵۶۵

آزمون دومشم دادم ولی خوب ندادم

یه ساله میخوام یه کلکسیون جمع کنم ولی نمیدونم چی؟؟؟؟ شما بگین ؟؟؟

اول میخواستم مجسمه شیشه ای جمع کنم ولی هیچ جا نمیدیدم. امروز از مدرسه بهمون جایزه دادن.واسه مقامایی که پارسال آورده بودیم... دقیقا همون مجسمه شیشه ایا بود. خیلی خوشکلن....

ولی میدونین... نمیخوام چیزی باشه که خریدنی باشه... میخوام چیزی باشه که بتونم از کوچه خیابون جمع کنم یا کسی نیاز نداشته باشه ازش بگیرم یا ...

امتحانامون شروع شدههه

۹ خرداد تموم میشه

۲ خرداد تولدمه

۵ خرداد تولد آتناست

۱۸ خرداد تولد محبوبس

۲ خرداد تولد موناست( یکی از دوستای خونوادگی)

۱۶ خرداد تولد همین پسر عممه

تو مسابقه  پوستر سیزدهمین جشنواره بین المللی رادیو شرکت کردم ولی مقام نیاوردم

تو مسابقه عکاسی شهر من شرکت کردم ولی هنوز نتایجش اعلام نشده. دعا کنین اول یا دوم یا سوم یا حداقل از کارم تقدیر شه...

یه پیشنهاد دیگه ام بدینننن.... کادو واسه یه دختر اول راهنمایی چی خوبه؟؟؟؟

دیگه بهتون قول نمیدم که رود به رود آپ کنم. چون بد قول میشم... ببخشید

بازم میاممم

راستی راجع به کلکسیونو کادو حتما نظر بدینااااااااااااااا

 

دوشنبه 25 اردیبهشت1391  توسط خاله نسرین  |

 

ااااوفه چه اتفاقاییی

سلااااااااااااااااام ملت ایران مردم همیشه بیدار...

خوبیننننَنن؟؟؟؟ اااااااااااااااااااااااااااااااااااووووووووووووووووووووووووووووءه. چند وقته آپ نکردم.

وااااااااااااااااااااای اینقد اتفاقا افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم....

خب آخرین چیزی که نوشتم چی بود؟؟؟ آها یادم اومد.

دوستم یاسمن اومد خونمونو چند روز موند ولی اینقد هوا برفی و سرد بود که اصلا نشد بریم بیرون.

********

بعد از دو هفته خبر اومد که نتایج بچه های کاردانی اومده. بیچاره محبوبه اینقد انتظار کشیده بود که عقده ای شده بود و تا فهمید قبول  شده یه مهمونی گرفت...ما هم همه خوشحال و خندان رفتیم مهمونی.خیلی خوب بود و خوش گذشت.

********

دقیقا هفته ی بعدش تولد پریسا بود و ما رو رستوران دعوت کرده بود.رسیدم اونجا و دیدم پریسا و افروز و ناهید و پرنیا هستن. بقیه بچه ها تو راه بودن. رفته بودن کیک بخرن. خود پریسا نمیدونس که قراره کیک بخریم واسش...خلاصه همه رسیدن و رفتیم و آقاهه اومد گفت خانوما میزتون آمادس بفرمایید... ما هم فرماییدیم و رفتیم نشستیم...شادی رفت از تو ماشین کیکو آورد و به آقاهه گفت شعماشو روشن کنه. من که از بالا شادیو میدیدم از پرسید نسرین بیارم گفتم آره...

پریسا داشت با دوربینی که باباش واسه تولدش بهش داده بود ور میرفت که شادی با یه کیک اومد و همه با هم خوندیم تولد تولد تولدت مبارک .... تو کل رستوران صدامون پیچیده بود....

یکم که واستادیم محبوبه گفت نسرین دوتا از بچه های فیسبوکو دیدم میای بریم باهاشون سلام کنیم؟؟؟گفتم باشه بریم...رفتیم سر بار. دیدیم دوتا دختر دارن سالاد بر میدارن. محبوبه رفت سلام کردو  خودشو معرفی کرد. شناختنش و از دیدن ما ابراز خوشحالی کردن...

خلاصه غذاها اومد و نوش جونمون شد. بعدشم کیک خوردیم و کلی عکس انداختیم. کیکش چقد خوشمزه بود...جاتون خالی بچه ها...

*********

چند هفته بعد...

دیگه کم کم داشتیم مدرسه هارو تعطیل میکردیم. هفته  آخر بود. یه روز قرار بود بریم یه مدرسه دیگه. آخه مدیر اون مدرسه چند نفر هنرمند میخواس که دیوارشو یه طرح خوشکل بندازن...

شیما سر صبح نوبت دندون پزشکی داشت. گفت تنهام میای باهام؟ گفتم باشه بریم درد کشیدنتو ببینم...خلاصه رفتیم دندون پزشکی و شیما قرار بود به منشیا بگه که ما جای دیگه کار داریم و زودتر کارشو راه بندازه. وقتی رفتیم دیدیم  اصلا دکتر نیومده و مجبوریم منتظر واستیم.......   کار شیما تموم شد و با شادی و فرانک رفتیم اون مدرسه و با مدیرش صحبت کردیم. شماره هامونو گرفت و قرار بود بهمون زنگ بزنه که فعلا خبری ازش نیست...

۱۲ اسفند( انتخابات)

هممون دلهره داشتیم. آخه یکی از آشناهامون کاندیدا بود و یه رقیب سرسختم همراش بود. واسه همین بود که ترسمون بیشتر بود. رقابت بین دو نفر بود و ....

رفتیم خونه باباگل و بابیلو هر چند ساعت میرفت سر صندوقا سر میزدو خبر میگرفت ببینه هم محلیش چقد رای میاره....ولی خبرای بدی میشنید... میگفت همه میرن به اون یکی رای میدن. بابیلو میگفت اگه این وضع پیش بره رای نمیاره...منم به تمام دوستایی که دو ساله خبرشونو ندارم زنگ میزدم و رای جمع میکردم...بابا هم با ماشین میرفت دنبال دوستاش و اونارو با خوانواده بر میداشت و میگفت بیاین بریم رای بدیم....

به بابیلو گفتم یه حسی بهم میگه رای میاره و میبریم. گفت نسرین اگه امشب نتایج معلوم شد و بردیم هرجا بودی بیا یه ماچت کنم...

 مامان و عمه با ماشین رفته بودن هم دور بزنن هم برن مسجد و یه فاتحه ای بخونن.منو بابا خونه باباگل بودیم و داشتیم فیلم میدیدیم که یهو تلفن بابا زنگ میخوره و وقتی جواب میده فقط صدای شلوغی میومدو همه میگفتن سرش سرش ....و قطع شد. دوباره گوشی زنگ زد و عمم گفت که مامانم از پله مسجد افتاده و سرش خورده به کاپوت ماشینی که اونجا پارک بود و بعدشم خورده به پله و خون اومده و کلی زخمی شده و ....

بابا سریع خودشو رسوند و منم نگران موندم تو خونه...بعد چند دقیقه زنگ زدم به بابا و گفت ما داریم میایم دنبالت که مامانو ببریم بیمارستان . آماده شو... بابا اینا اومدن و مامان جلو نشسته بود. کنار ابروش زخم شده بود و خیلی خون میومد و یه خراشم از رو چشش تا گونش اومده بود. النگوش شکسته بود و دستشو زخمی کرده بود و کاپوت اون ماشینی ام که  مامان خورده بود بهش کلی رفته بود تو ...خدا رحم کرد. رفتیم بیمارستانو عکس انداخت و دکتر گفت چیزی نیست. خوب میشه... خیالمون راحت شد. یه ساعت که گذشت دیدیم همه آشناها دارن زنگ میزنن و حال مامانو میپرسن. ماشالله خبر رسانی....فقط خاله و مادرجونم خبر نداشتن......

شب شد

هر لحظه ساعت میگذشت و استرس بیشتر میشد. ما جلوی مسجدا و مدرسه کشیک میدادیم تا رایا رو بشمرن. هی میگفتن تمدید شده تمدید شده. ... کم کم جلوی مسجد آدم جمع شد و همه داشتن با گوشیاشون حرف میزدن. خبر روستاها و شهرای اطرافو میگرفتن. منم مینوشتم. تا یه نفر دوید از مسجد اومد بیرون و گفت ۳۰۰ تا جلوییم. ( تا اینجاش که به نفع ما بود ) رفتیم سراغ مدرسه بعدی. اونجا هم دیدیم جلوییم.همینطور این روستاهارو میرفتیم و میدیدیم آقای هم محلیمون رایش بالاتره .

رفتیم خونه خاله اینا.. خاله تا صورت مامانو دید گفت تصادف کردی؟؟؟ مامان گفت نه و سریع رفت تو خونه. حالا خاله دم در منو گرفته میگه نسرین راستشو بگو مامان تصادف کرده؟ میگم نه خاله از پله افتاده. میگه نه من میدونم تصادف کرده. میگم نه خاله جان. میگه نسرین تو رو خدا راستشو بگو..منو ول کرد رفت پیش بابام قسمش میده که راستشو بگید خواهرم تصادف کرده؟؟؟؟بابام  میخندید و میگفت نه چیزی نشده.بیچاره خالم باورش نمیشد. تا آخر شب همونطور تو شوک بود و دپرس شده بود...تا بعد مامان واسش قضییه رو تعریف کرد.مامانم هر دفعه که میخواست از پله ها بره خالم میدویید میرفت دنبالش تا هواشو داشته باشه و نکنه خواهرش دوباره بیفته...عززززیییییییزززززم

 . ساعت شد ۱۲ شب و دیدیم هنوز نتیجه معلوم نشده. بابا و شوهر خاله با ماشین ما رفتن بیرون و جلوی فرمانداری .  فرمانداری توی یه میدونه. دور تا دور اون میدونو داربست زده بودن تا مردم نرن جلو..

منو مامان و خاله و دختر خاله مونده بودیم خونه. یکم فیلم دیدیم یکم حرف زدیم. دیگه ساعت شد ۱ خوابم گرفته بود. شد ۵/۱ ...شد ۲.   شد ۵/۲ . دیدیم بابا اینا هیچ خبری بهمون نمیدن. ما هم راه افتادیم و با ماشین خاله اینا رفتیم فرمانداری. چه خبر بود. حیف که دوربینم دستم نبود.وحشتناک شلوغ بود...بدتر از راهپیماییا....ساعت نزدیکای ۳ بود که خبر دادن آقای هم محلیمون برده..... هوووووررررررررررراااااااااااااااااااااااااااا. همه اون جمعیت راه افتادن تو خیابون و بوق و ترقه و سوت و جیغ و رقص و همه رو سقفا و پنجره های ماشیناشون سوار بودن. رفتیم میدون شهرداری...قیامت بود...ساعت ۵/۳ شب بود و شهر عین تطاهرات قیامت بود. همونجا واستاده بودیم و شادی مردمو نگاه میکردیم که برگشتم به بابیلو گفتم بابا تو ماچم نکردیا.... تازه یادش اومد..... گفت خوب شد یادم انداختی. هونجا اومد و چندتا ماچی گنده داد.  قربون باباییم برم من....

ههههههیییییییییییییییی اینم از خبرا. فک کنم چند تا خبرم جا انداختم .   یادم نمیاد آخههه. اگه یاد اومد بازم میام میگم

خوش بگذروننینننیییییییییییی...... عید همتونم مباررررررررررررررککککککککککککککککککک. دوستون دارم یه عالمههههههههههههههههههههه

پنجشنبه 25 اسفند1390  توسط خاله نسرین  |

 

بعد از امتحانا

سلام ملت ایرااااااان مردم همیشه بیدار....

خوبین؟؟؟؟ خاله بازم اومد...

بازم خوشحالتون کردم نههههههههههه؟؟؟؟ خودم میدونم...

خب خبرهای ماه اخیر به شرح زیر میباشد...

امتحانا تموم شد. ( هر جور بود گذروندیم... هر روز میرفتیم مدرسه و با کلی استرس که این امتحانو میفتیم. ولی به یاری ارازل امتحانا هم تموم شد. البته محبوبه یکم نمرهاش تک بود. بعد از امتحانا وقتی دبیرا اومدن کلاس ازشون خواستیم که نمره هامونو واسمون بخونن. یکی از دبیرا گفت  ۱۱ نفر تک رقمی آوردن. گفتیم اسماشونو بخونین . ایشونم شروع کرد به خوندن. وقتی اسما تموم شد دیدیم ۱۰ نفرو خونده. گفتیم خانم محبوبه جا مونده هاااااااااااااااااا. یه بار دیگه نگاه کنین آخه امکان نداره محبوبه تک نیاورده باشهههه. وقتی دوباره نگاه کرد گفت آره راس میگین. محبوبه هم بود...

********

کارنامه ها اومد. سر همه درسا اعتراض داریم. قراره بریم سر کلاس و از دبیرا بخوایم که دلیل اونطور نمره دادنو واسمون توضیح بده.

آخه یکی به من بگه محبوس با زندانی چه فرقی میکنه که ازم نمره کم کرده؟؟؟؟

البته هنوز به دلیل یسری مسائل امنیتی به خونواده نشون ندادیمممم

********

یه اتفاق دیگه هم که از همه مهمتره افتاده ولی من نمیتونم اینجا بگم... فقط همینقد میتونم بگم که ۳شنبه با شادیو افروزو شیما و محبوبو ناهید و شکورو منو پریسا و خانم ب با هم بودیم و کلی بهمون خوش گذشت. بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم.. شرمنده دیگه ببخشید. به دلیل همون مسائل امنیتی از شرح این خبر معذوریم. 

********

 تولد بابیلو شد و واسش یه بافت خریدمممممممممممم. ۹ بهمن تولدش بود. هر روز میپوشه و میره  سر کار

********

امروز تولد نسیم بود ولی نتونستم برم. واسش کادو هم خریده بودم.... ولی نشد دیگه. واسش از این ماسکای چوبی آفریقایی خریده بودم که حالا باید بذارم تو اتاق خودم. خیلی وقت بود میخواستم اتاقمو مرتب کنم. حالا وقتشه...

********

یکی از دوستام فردا میاد خونمونو چند روز میمونه. یعنی دختر دوست بابیلوئه ولی چون خونشون شیرازه و خودش دانشجوئه کرجه سختشه که واسه تعطیلات برگرده شیراز واسه همین چند روز میاد پیش ما....

 به شما هم خوش بگذرررررررررهههههههههههههه

دیدین چقد یهویی تموم کردم؟؟؟؟ نه نه خدایی حال کردین؟؟؟ تریپ جدید وبلاگم بوداین گلم واسه همتونننننننن

 من همچنان دوستوووون دارررررررررررررررررررررررم

راستییییییییییییییییییی  دیدین اصغر فرهادی جادزه گلدن گروبو گرفت؟؟؟؟ من عاشق این بشرم....

هم خودش هم فیلماششش..... مبارکه نوش جونت

 

چهارشنبه 12 بهمن1390  توسط خاله نسرین  |

 

مقدمات استقبال از کبلایی مامان

سلام ملت ایران مردم همیشه بیدار.

خوبین؟؟؟؟؟؟

 من که خیلی خوبم.میدونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آخه مامیییییییم از کربلا اومددددددددددددددد.

وای که چقد سرمون شلوغه. وای که چقد مهمون میاد. چقد کادو و وسایل خونه واسمون آوردن. کبلایی مامان میگه نسرین جهازت جور شد . بیا برو شوهر کن.

هر روز و هر شب مهمون. شانس آوردم من امتحانای آسونم افتاده این روزا و تعطیلیمون زیاده.

روز آخری که تنها بودیم خالم اومد خونمون تا یکم کمکمون کنه و خونه و مرتب کنیم که مامانم فرداش میومد خونه تمیز باشه. منم کزت شدم و رفتم افتادم به جون آشپزخونه و خالم که اومد دید آشپزخونه تمیزه.  احساس غرور کردم.آخه خاله بزرگه خانوادس و ببینه من هیچ کاری نکردم خیلی سه میشد و بعد بیا و درستش کن

دید تو خونه کاری نیس که انجام بده گفت من برم حیاطو جارو کنم. منم رفتم کمکش و باهم حیاطو جارو کردیم. وقتی رسیدیم به در حیاط دیدم ماشین جلوی دره و نمیشه برگای جارو شده و ببریم تو کوچه. همونجا بود که من تو یه عمل انتهاری رفتم سویچو از جلوی بابیلو که خواب بود برداشتم و نشستم تو ماشین که جابجاش کنم.  دعا میکردم که خاموش نکنم آخه اگه خاموش میکردم بازم جلوی خاله ضایع میشد.

دعاهام اجابت شد و ماشینو خشکلتر از اولش اونورتر پارک کردم تا جلوی درمون باز شه و جارو شه. 

داشت شب میشد. قرار بود مادرجونم با داییم بیاد خونمون. ولی از اونجایی که صبر نداره وانستاد تا با داییم بیاد. خودش راه افتاد. میخواست بره خونه خالم تا با خالم بیاد خونه ما. ولییییییییییییییی خونه خالم کسی نبود. حالا بیا درستش کن.

مادرجون ما راه افتاد و ما هیچ خبری ازش نداریم.

خلاصه خالم داشت راه میفتاد که برگرده خونش مادرجونمونو پیدا کنه که دیدم شوهر خاله زنگ میزنه و میگه همسایه ها مادر جونو دیدن. خالمم زنگ میزنه به همسایه هاشونو میگه مامانمو ببرین خونتون تا داداشم بیاد دنبالش.

خلاصه مادرجونمون پیدا میشه.

خالم گفت من شام درست میکنم و شما برین خرید کنین. بابیلو که رفته بود بیرون و به اون یه لیست خرید دادم.  منو دختر خالمم رفتیم بیرون یکم دیگه خرید کردیم. داداش و زن داداشم موندن و خونه رو مرتب کردن.

بعد از خرید:

یکم که میمونیم دایی و مادرجونو رانندشونو عمه و شوهر عمه و ... همه راه میفتن و میان خونمون.

منم یکم فکر کردم و پیش خودم گفتم اگه خالم نیومده بود من امشب باید همه اینارو شام میدادم؟؟؟؟

خدا خالمو واسم نگه داره... اصلا همه خاله ها خوبن.

دوتا از مهمونامون میرن ولی شوهر خاله شام میاد خونمون. یه شام دسته جمعی میخوریم و عمه و خاله تو آشپزحونه کارارو مرتب میکنن. منم همه چیزو سپردم به بزرگترا و رفتم تو اتاق.

خاله اینا که رفتن. من موندم و عمه و مادرجون و دایی و فسنجون رو گاز و یه خونه...

تا صبح که خوابم نبرد. رفتیم استقبال مامان. تو مسیر واستادیم تا ماشینشون بیادو پشت سرشون. راه  افتادیم.

مامییییییییییییییییییییییییم اومدددددددددددددددددددددد.

کبلایی مامان

اینقد این ۱۰ روز خانم خونه بودم الان که واسمون مهمون میاد میرم تو آشپزخونه و چایی و میوه و شیرینی و کمالات و دست و پنجه و ... دیگه نگو و نپرس...چه دختری چه دختری...

 بازم میام

شنبه 10 دی1390  توسط خاله نسرین  |

 

خاله خانه دار میشود

سلاااااااااااااااااااااااام ملت ایران مردم همیشه بیدار.....

خوبین دوستای همیشگیم؟؟؟؟ احوال شما دوستای جدید  چطوره؟؟؟؟

بازم میخواین خبر بشنویین؟؟؟؟ خبر جدید ندارم فقط اینکه بیچاره شدیم... امتحاامون شروع شده...

مامانمم رفته کربلااااااااااا. از این به بعد به جای مادر خانمی کبلایی مامان صداش میکنم. وااااااااااااااااااااااای خونه داری چقد سخته؟؟؟؟؟ نهار شام چی درست کنم؟؟؟درست کردنش که کاری نداره چی درست کردن مهمه... شما پیشنهادی ندارین؟؟؟؟همسایه ها یاری کنین تا من خانه داری کنم.....

تازه چند روز پیش چرخ گوشتمون نمیچرخید من درستش کردم....هوررررررررررررررررررررا

راستی بچه ها امروز شنیدم بغدادو بمبارون کردن. دلم نگرانهههههههههههه خواهشا دعا کنین که مامانم سلامت از کربلا برگردههههههه و مشکلی واسه هیچکی پیش نیادددددد. خیلی دلم میشورههههههههههههههههههههههههه

دوستون دارم.  بااااااااااااااااااااااااااای

 

پنجشنبه 1 دی1390  توسط خاله نسرین  |

 

چرا قالبم پریده؟؟؟

بازم من یه مدت نبودم قالب وبلاگم پرید؟؟؟؟؟ ای بابا. دوستان ببخشد بابت این اتفاق سعی میکنم در اولین فرصت درستش کنم...

چهارشنبه 23 آذر1390  توسط خاله نسرین  |

 

سوال

سلااااااااااااااااااااااام مردم ایران ملت همیشه بیدار...خوبین؟؟؟؟

خاله نسرینتون برگشت.

البته اینبار با خبر نبومدم.تنها خبری که خیلی درگیرشم فیلمی بود که چند روز پیش دیدم.بازم من سریال کره ای نگاه کردم جو گیر شدم....جنبه ندارم که...

اسم فیلم بود: رویای زیبا داشته باش.هر کی دیده میدونه من چی میگم.هر کیم ندیده ببینه.

 اینبار میخوام یه سوال بپرسم تا جواباتونو بشنووم...به شرطی که هر کی که این سوالو میخونه جواب بده..یا اگه جواباتون شخصیه میتونین با سانسور جواب بدین.

و اما سوال؟؟؟؟؟؟

اگه خدا ۲۴ ساعت گناه رو آزاد کنه، چه گناهی میکنی؟؟؟؟

منتظر جواباتونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن میمونمممممممممممممممم

دوستون دارم.

فعلا بای

پنجشنبه 19 آبان1390  توسط خاله نسرین  |

 

دیدین؟؟؟؟؟

 مثل اینکه خدا نخواست پسر داییه محبوبه بمونه. محبوبه داره دیوونه میشه آخه پسر داییشو خیلی دوس داشت . نیما یه پسر بچه شیطونو دوس داشتنی بود....

   کارخونه بابای شیما رو هم آقای محترم دزد زد.... نمیدونم اتفاق بعدی چیه؟؟؟؟؟امیدوارم خوب باشه

پنجشنبه 14 مهر1390  توسط خاله نسرین  |

 

دل گرفتگی

سلام.خوبین دوستام؟؟؟؟؟

امروز دلم گرفته.

چند روزه همه چی داره اذیتم میکنه.

درسای کنکور و استرس اون از یه طرف. غیر حضوری گرفتن دوستام و تنها شدن منو افروز تو مدرسه از یه طرف دیگه...

از همه بدتر مجبور شدم کلاس ویولنمو تعطیل کنم./////آخرین روز کلاسم خیلی بد بود. بغض تو گلوم داشت خفم میکرد. وقتی رفتم سر کلاس استادم پرسید بالاخره تصمیمتو گرفتی؟ گفتم آره. اونم داشت حرص میخورد که من چرا دیگه کلاس نمیرم. میگفت نسرین تو از بهترینایی. اگه بچه تنبلی بودی من اینقد حرص  نمیخوردم اصلا خودم میفرستادمت خونه ولی تو حیفی. موسیقیو کنار نذار.

حرفی نداشتم بهش بزنم.

خواست بحثو عوض کنه رفتیم سر تمرین. سختگیری نمیکرد چون آخرین روزم بود....بعد یه آهنگ غمگین بهم داد. بعد از اینکه آهنگو زدم دوباره گفت آخه چرا داری موسیقیو کنسل میکنی؟؟؟؟چرا خونوادت گیر میدن؟؟؟ مشکل هزینشه؟؟؟؟

گفتم نه. گفت اگه هزینش سنگینه بگو تا من صحبت کنم مجانی بیای خونمون. گفتم نه مشکل با این چیزا  حل نمیشه. هنوز خودمم نمیدونم چرا؟؟؟؟ نمیدونم چرا باید علایقمو کنار  بذارم.

راستش تا حالا به این فکر نکرده بودم که چقد به موسیقیو ویولن علاقه دارم.الان که دارم ترکش میکنم میبینم خیلی بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم عاشقشم

استادم دید من ناراحتم یه آهنگ شاد بهم داد تا خوشحال شم. وقتی خودش داشت آهنگو میزد یه لبخند تلخ رو لبام بود.چشام پر اشک شد. پیش خودم به این فکر میکردم که چه استاد خوبی دارم که آخرین روزم میخواد منو خوشحال کنه....همین دلگرمم میکرد. نمیدونم چه حالیه. من که قرار نیست تا آخر عمر ویولنو ترک کنم بعد از کنکور بازم میرم سراغش اما خیلی دلم واسه آموزشگاه و اونجا تنگ میشه. آخه دو ماه دیگه کنسرت داشتیم و من کنار کشیده بودم. استادم گفت واسه تمرینای کنسرت بهت زنگ میزنم اگه تونستی بیا/ گفتم باشه...

کلاسم تموم شد. طبقه پایین آموزشگامون یه کافی نته که من همیشه نتامو از همونجا کپی میگرفتم.اون آقاهه هم دیگه منو میشناخت و میدونست که واسه  کپی میرم اونجا. اونروز که رفتم بازم طبق معمول پشت سیستم نشسته بود وقتی منو دید سلام کرد.منم گفتم سلام و برگه های نتمو نشونش دادم. وقتی پرسیدم چقد میشه گفت خورد ندارید؟؟؟؟؟ گفتم نه. گفت اشکالی نداره باشه دفعه بعد ...بازم یه لبخند تلخ اومد سراغم و گفتم نه شاید دفعه بعد دیگه نیام.... گفت چرا؟ مگه کلاستون تموم شده؟ گفتم نه... کنکوره و دردسراش ...این حرفم فقط ظاهری بود.تو دلم یه چیز دیگه میگذشت. گفت ایشالله موفق باشین.گفتم ممنون و خداحافطی کردم.

توی تمام مسیر چشام اشکی بود و بغض داشت خفم میکرد. تنها جایی که میخواستم برم کتابخونه بود.

اونجا هم ساکت بود و هم میتونستم خودمو مشغول کنم. ولی اونجا بیشتر گریم گرفت.

الان چند روزه اینطوری ام. هم من به خاطر این چیزا و چیزای دیگه. هم افروز به خاطر اینکه رابطش با یکی از دوستامون شکر آب شده. هم پریسا به خاطر اینکه کل تابستون دنبال این بود که بره خارج ولی نشد هم محبوبه به خاطر اینکه پسر دایی ۴ سالش تصادف کرده و رفته تو کما. هممون داغونیم/

از اون ۱۲ نفر هیچ کدوم حال و حوصله درست حسابی نداریم. این آهنگ ویولنم که واسه دل خودم گذاشتم به یاد اون روزا که میرفتم کلاس...

                    واسه پسر دایی محبوبه دعا کنین...

ببخشید که این پستم ناراحته ولی گاهی اوقات که آدم دلش میگیره خوبه که به یکی بگه.... نه؟؟؟

 

پنجشنبه 14 مهر1390  توسط خاله نسرین  |

 

باز آمد بوی ماه مهر

سلام مردم ایران ملت همیشه بیدار....

خلاصه خبرها....

۳ مهر آغاز سال تحصیلی رو تبریک میگم و ما هم رفتیم مدرسه. اولین روز پیش دانشگاهی بود و ما هم جلوی همه بچه های کوچیکتر خودمونو میگرفتیم و احساس غرور بهمون دست میداد...و خوشحال بودیم.

۴ مهر بارون شدیدی گرفت.سر صبح خیلی خوابم میگرفت ولی بابیلو اومد تو اتاقو گفت مگه کلاس نداری گفتم چرا ولی خوابم میاد.خلاصه با هر زوری بود پا شدم و به همراه بابیلو راهیه مدرسه شدیم و من همش توی راه میگفتم بابا امروز همه جا تعطیله کسی نمیاد مدرسه بذار تا خوابم نپریده برگردم خونه.بابیلو هم راشت به بارون تند نگاه میکرد و حرفی نمیزد.

رسییم مدرسه و دیدیم کم کم بچه ها دارن میان ولی خیلیا تو راه و ترافیک و خاموش شدن ماشینا و بند اومدن خیابونا دیر میرسیدن.... اکثر خیابونا رو آب گرفته بودو بسته بود.بچه ها با لباسای تا زانو خیس میومدن مدرسه.

ابتدایی و راهنمایی که تعطیل.ما هم ار ۷ صبح تا۱۲ و نیم بدون دبیر و بیکار بودیم. دیگه صدامون در اومده بود که جرا دبیر نمیاد سر کلاس. همه ی حرفامونم تموم شده بود.

اومدم یه چرت بخوابم. شیما همش داد میزد نسرین نخواب .منم بهش گوش نمیدادمو اونم ساکت شد/ یه نیم ساعتی گذشت دیدم  یکی به طرز فجیعی منو از خواب بیدار کرد.سرمو بالا نیاوردم.میدونستم محبوبس.

واستادم فقط نگاش کردم. نگاهی سرشار از فحش و بد بیراه. دیم داره با حالت ندامت بهم میگه ببخشید نسرین.میدونم چه حسی داری.آخه خودت یه بار توی کارورزی  که خواب بودم اینطوری بیدارم کردی پی میبریم. و اینجاست که به جمله معروف از ماست که بر ماست پی میبریم

موقع برگشت منو محبوبه خواستیم بریم که دیدیم خیابونا بستس و مردم یا باید پرواز کنن و یا باید شنا کنن .

خیلی آب بود. خلاصه طی سه جهش به مانند کانگورو راهیه آنطرف خیابان شدیم و میدونستیم اگه سوار لاک پشت بشیم زودتر میرسیم تا سوار ماشین بشیم.

واسه همین پیاده راه افتادیم و جاتون خالی یه ذرت پر سس پر فلفل پر پنیرم خوردیم.تو اون بارون چقد چسبید. جاتون خالی بود

و اما این خبرها مشروح نداشت همش خلاصه بود/

تا های بعدی بایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

دوشنبه 4 مهر1390  توسط خاله نسرین  |

 

آخرین پست تابستونی

سلااااااااااااااااااااااام مردم ایران/ ملت همیشه بیدار

خوبین؟؟؟؟ میبینم که کم کم داره پاییزم میاد.

بوی جوی مولیان آید همی

بوی پاییز.بوی دفتر و کتاب تازه. خودکارا و مدادای رنگارنگ قشنگ. بوی پاکن تازه. بوی مدرسه . بوی امتحان. بوی پیش دانشگاهیییییییییییییییییییییییی. بوی کنکووووووووووووووووووووووووووور. وااااااااااایییی. بوی بد بختییییییییییییییییییییییییی

دیدید ما هم شدیم کنکوری.... خدا باید رحم کنه.حالا بیا جون بده واسه کنکور هنر بخون با اون منابعی که دارههههههههههههههههههههههههههه.

دیروز که منو افروز کابخونه بودیم خواستیم تستای کنکور سال پیشو حل کنیم.عمومیا رو که دیگه اشکمون داشت در میومد از بس که بلد نبودیم.

رسیدیم به خصوصیا. بازم صد رحمت به خصوصیا بابا.

بعد با این وضع انتظار داریم هنرهای زیبای تهران قبول شیم.( اگه خدا لطفشو شامل حال ما بکنه چرا که نه)

دیگه جونم واستون بگهههههههههههههههه فرمای مدرسه که همونه ولی مقنعه ها یه چیز فاجعس. مقنعه کش دار و چونه داررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر.واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

دیگه چه خبرااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

امسال تا اینجاش که سال خوبی بود.ولی نمیدونم باقیش چی میشه.... دلم میخواد سریع این مدت بگذره و بشه سال بعد همینموقع.اونوقت دیگه کنکور دادم خلاص.

راستی شماها کنکور هنر ندادین؟؟؟؟؟؟نمیدونین چه طور بود.

آها یچیزو بهتون نگفتم. ما قراره یه هتل و متل بسازیم.البته یه دو سالی میشه که داریم واسه پروانش میدوییم.پروانه آماده شه دیگه همه چی درس میشه  و میریم واسه مراسم کلنگ زنیییییییییییییییی...

اینو گفتم که اگه یه زمانی واستون از متل تعریف کردم تعجب نکنین و در جریان باشین.

دوستون دارم.آپ بعدیم دیگه تو پاییزه. این آخرین پست تابستونیم بود ولی پر از استرس و نگرانی. البته من آدم استرسیی نیستم.شما باور نکنین.

بیاین پیشماااااااااااااااا تو این وضعیت بحرانی تنهام نذارین.دوستون دارم

چهارشنبه 30 شهریور1390  توسط خاله نسرین  |

 

ماه رمضون و قالب جدید

سلام دوستااااااااااااااااااااااام خوبین؟؟؟؟؟؟؟ نماز روزه هاتون قبول...

چه میکنین با تابستونو روزه هاش؟؟؟؟

قالب جدیدمو دیدین؟؟؟؟ میخواستم یکم تنوع داشته باشم عوضش کردم.حالا به نظرتون قالب قبلیه بهتر بود یا این؟؟؟؟؟ اگه اون بهتر بود دوباره همونو بذارم....نظرتون چیه؟؟؟؟؟

راستی این فیلمای ماه رمضونو میبینین؟؟؟؟ دیدین دختره میره دانشگاه؟؟؟؟ تازه تو پزشکی ام خیلی جلوه؟؟؟؟؟؟؟ دوشنبه ها هم برنامش اینه که بره شمال کنار دریااااا وای خدای من؟؟؟؟؟

سقوط یک فرشته که خیلی فیلم جالبیه.بابیلو وقتی این فیلمو میبینه همش حرص میخوره میگه بیا اینم از بچه های الان..جون بده بزرگشون کن اونوقت اینطوری تو روت وامیستن.....

ولی از همه باحالتر این فیلم سه دونگ سه دونگه.... اون داداشا که اصلا به هم نمیان.ولی مامانشون که فوق العادس.کلا فیلم باحالیه.ولی من  فیلم پارسالو بیشتر دوس داشتم( نون و ریحون)

خب دیگه از بحث فیلم بیاییم بیرون.الان میان وبلاگمونو میبندن بابا.

من منتظر نظراتون هستمااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

سه شنبه 1 شهریور1390  توسط خاله نسرین  |

 

سلام عزیزای دلم

سلااااااااااااااااااام ملت ایران مردم همیشه بیدار

خوبیییییییییییییییییییییییییید.من که خیلی خوبم.

خبر جدیدی ندارم.دلم براتون بگه که اینجا هوا خیلی گرمه و شرجی.

دیگه اینکه کارورزیمون هنوز ادامه داره.

بنزینم هنوز سهمیه بندیه.           

عروسیه داداشیمم شد.

پا تختی ام شد.

کلاس فتوشاپ ثبت نام کردم.البته فتوشاپ حرفه ای

یه تذهیب برداشتم تا کار کنم.خدا باید رحم کنه.

کلاس ویولنمم هنوز ادامه داره و مهر ماه یه کنسرت آموزشیه.منم انتخاب شدم.البته اجرا گروهیه. هوررررررررررررا همتون دعوتین.البته هنوز خودمم نمیدونم چه تاریخیه. ولی هر وقت فهمیدم بهتون خبر میدم تا اونایی که میتونن بیان.قدمتون رو چشم.

امشب یه بارون قشنگ بارید ولی هوا هنوز گرمه.

بعد از عروسیه داداشم ما یه شبم خونه نبودیم.هر شب عروسی دعوت بودیم.یا عروسی یا مهمونی.به اندازه ی همه ی سالایی که عروسی نرفتیم تو این دو هفته رفتیم...خیلی خوش گذشت.جاتون خالی.ایشالله همیشه خبرای خوب و عروسی باشه

۴ روز کارورزی تعطیله.چون یه سری از بچه ها کنکور دارن.

ما یه روز در میون دبیر نداریم.واسه همین میریم مدرسه تا دور هم فیلم ببینیم.( سریال کره ای)

 و این بود کل خبر های این مدتی که نبودم.فکر کنم همشو گفتم.ببینین چه قد خلاصه و مفید.به من میگن خاله  خوب.کجا همچین دسته گلیو پیدا میکنین آخه؟

حالا میرسیم به عنوان وبلاگم که میگه خاله نگو یه دسته گل

اون گلا هم از طرف من تقدیم به شما...

حالا تو این دو هفته اخیر واسه شما چه اتفاقایی افتاده؟؟؟؟

یکشنبه 2 مرداد1390  توسط خاله نسرین  |

 

سلام سلامممممممممممممممممممم

واییی اینجا چقد گردو خاک گرفته....قالب وبلاگمم که واسه خودش عوض میشه... چه جالب....

تو رو خدا ببخشید که نبودم.اینترنتم تموم شده بود و منم کلافه کلافه شده بودم.امروز بعد از دو ماه اومدم تا دوباره بهتون سلام کنم و بگم که من اومدم و خوش اومدم.( بزن دس قشنگرو)

خب امتحانامونم تموم شد و من به سلامتی با رتبه دوم سال سوم رو هم با پایان رسوندم.حالا مونده پیش دانشگاهی و کنکور....

شنبه که امتحانامون تموم شد دوشنبش تصمیم گرفتیم که بریم ماسوله.منو افروز و شیما و دنیا و خانم ب.

رفتیم ماسوله و کلی عکس گرفتیم.الان که تازه اینترنتم وصل شده ذوق دارموکلی کار دارم که باید انجام بدم.ایشالله تو یه فرصت مناسب چند تا از عکسایی که انداختمو واستون میذارم.البته اگه بشه.

خب الان که کلی کار دارم. تو رو خدا ببخشید فقط اوومدم بگم سلام و بگم که من دوباره اومدم.الیته اگه بازم واسه نتم مشکلی پیش نیاد زود به زود با اپای تازه میام. فعلا دم همتون گرم

دوستون دارم

منو تنها نذارین.راستی از فهیمه جون و هستی جون و زهرا جونم و بقیه دوستام که به یادم بودن تشکر میکنم.

دوشنبه 6 تیر1390  توسط خاله نسرین  |

 

خاطرات مدرسه

 سلااااااااااااااااااااااااام ملت ایران مردم همیشه بیدار

خوبین حالتون چه طوره؟؟؟

خب منم خوبم امتحانا هم شروع شده و دیگه گرفتاریاشه دیگه. ولی حیف که امسال تموم شد. دلم نمیخواست اینقد زود تموم شه.

هییییی یادش بخیر انگار همین دیروز اولین روز مدرسه بود.ما هم با بچه ها درگیر لباس فرم مدرسه بودیم که اه اه چقد زشته و اینطوره و اونطوره.البته اینم بگم که ما چند نفر از همون اول لباسمونو با فرم مدرسه ندوختیم.تا دو سه ماه اول که همش میخواستن بهمون گیر بدن که باید یه مانتوی دیگه بدوزین.ما هم همیشه در میرفتیم و جلوی دفتر ظاهر نمیشدیم.یا اگه بهمون حرفی میزدن مینداختیم گردن معاون پارسال  که خانم مدیر خانم س موقع ثبت نام چیزی از مدل لباس بهمون نگفت.ما هم لباس ساده دوختیم حالا شما بهمون پول بدین بریم از نو لباس بدوزیم.

هییییییییییییییییییییی روزای اول بود که منو شیما و شکورو ناهید و محد رفتیم پارک واسه نقاشیه متری.نمیدونین چقد تابلو بودیم.از صب رفتیم تا ساعت ۳ بعد از ظهر تو پارک بودیم.همه نقاشیاشونو کشیدن و رفتن و فقط ما موندیم و یه پارک بزرگ.آخر کار قوطی رنگو ریختیم رو نقاشیمون.چند تا آرم پی ام سی ام زدیم روش تا خوشکلتر بشه.خدایی خیلی باحال شد.پرتاب رنگمون که خیلی صفا داشت. بعد از خداحافظی با بچه ها منو شیما رفتیم که بریم خونه گفتیم بریم بستنی اسکوپی بخوریم.هوا سرد بارون میبارید.ما هم رفتیم بستنی خریدیم و تو سرما کلی حال داشت. بعدشم رفتیم خونه.

امتحانای ترم اول بازم هوا بارونیو سرد و سوز دار که ما بعد از هر امتحان میرفتیم ذرت بخار پز میخریدیم و میرفتیم مدرسه.خلاصه تا ظهر مدرسه بودیم و بعدشم میرفتیم خونه.

هیییییییییییییییییییییی چه کلاسایی رو که منو شیما میپیچوندیمو میرفتیم پشت کلاسا چای و شکلات میخوردیم. کلاس عکاسی که به جای اینکه عکس چاپ کنیم میپیچوندیمو میرفتیم تو اتاق یکی از دبیرا صبحونه میخوردیم.

هیییییییییییییییی این روزای آخر یه ذرت فروشی خوب پیدا کرده بودم که همیشه میرفتیم اونجا و ذرت میخوردیم.آقاهه میدونست ما هنرستانییم بهمون میگفت خانم مهندس.

فکر کنین ۸ نفر تو ۲۰۶ چه طوری جا شدیم؟؟؟؟الان که فکر میکنم تعجب میکنم.

هههههههی یادش بخیر روزایی که تو مدرسه با دبیرا و بچه ها دعوا گرفتیم.تولد معلممون که واسش ام پی فور خریدیم . روز معلم بود که واسش تنبک خریدیم.هییی چه دورانی بود.

روزی که منو افروز از مدرسه 50 هزار تومن پول گرفتیم که بریم واسه تزیین لابی مدرسه که یه جشن بود پارچه بخریم. گفتم خوبه الان یارو بگه پارچه ها شد 51 تومن من که یه قرون پول از خودم نمیدم.افروزم گفت منم نمیدم.

خلاصه اقاهه پارچه ها رو بست و پرسیدیم چقد شد ؟؟؟گفت 54000 تومن

افروز یه نگاه بهم انداخت که سر تا پام ترکیدم از خنده .اشکم در اومده بود.

هی یادش بخیر واسه سفره هفت سینی که تو مدرسه قرار بود بذاریم همه ی مدرسه رو ما دوازده نفر حساب کرده بود. شانس آوردیم یه روز مدرسه تعطیلمون کرد و ما چند نفر اون روز تعطیلو رفتیم مدرسه و کلی با خرج خودمون وسایل سفر هفت سین آماده کردیم. حالا فکر کنین چه طوری؟؟؟؟؟

قرار شد سینامونو بذاریم تو کوزه های سفالی.تصمیم گرفتیم که سفالامونو با پوست تخم مرغ تزیین کنیم.واسه همین خیلی پوست تخم مرغ میخواستیم.گفتیم تنها راهی که میتونیم پوست تخم مرغ پیدا کنیم اینه که به یه قنادی بگیم موقعی که شیرینی پخت میکنن پوست تخم مرغشونو واسمون کنار بذارن.شانس آوردیم بابای دنیا با یه قنادی آشنا بود و وقتی به قنادی گفت که همیچین چیزی میخواد یارو هم بهش گفت فردا ساعت 3 بیا یه پلاستیک زباله پر پوست تخم مرغ ببر.واای چقد چندش بود. بیچاره دنیا اون روز رفته بود خونه مامان بزرگش تا تخم مرغا رو بشوره. خلاصه همه ی تخم مرغا رو ریختیم رو زمین و خورد خوردشون کردیم و بعدشم چسبوندیم رو سفالامون.خیلی خوشکل شد.اینم عکسش...

 

 

هیی چقد خوش گذشت بهمون. روز فستیوال غذا. سینما و فیلم آدمکش و مریض شدن هممون.

اینم عکس آخرین نقاشیی که با اکولین کشیدم.خودم که خیلی دوسش دارم.

 

راستی یادتون نره دوشنبه تولدمه ها.من که یادم نیست شما ها بهم تبریک بگید منم مثلا نمیدونم.

2خرداد زاد روز بهترین و باحالترین و خوب ترن دختر دنیا گرامی باد

ماشالله اعتماد به نفس

تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک تولدم مبارک/یوهوووووووووووووو

 

چهارشنبه 28 اردیبهشت1390  توسط خاله نسرین  |

 

نسبت های فامیلی

سلاممممم ملت ایران مردم همیشه بیدار

نسرین دوباره بروز میشود با مطالب جالب و به یاد ماندنی...(عاشق خودمم دیگه. اعتماد به نفسو میبینی؟؟؟؟)

خب من دوباره اومدم بعد از مدتها واستون یه چیزی بذارم و برم تا ببینم شما چه نظری میدین راجع بهش.

خبر جدید کهههههههههههههههه...چیزی واسه تعریف کردن ندارم.فقط بگم که امسال شاید کلی عروسی تو فامیلمون اتفاق بیفته و همه دس دس دس دس دس

بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا

خبردیگه اینکه تیر ماه عروسیه داداش جونیمه.  واای خدا لباس چی بپوشم؟؟؟؟؟

خب حالا این متنو بخونین یکم شاد شین.البته من اینو از یه سایتی برداستم ولی نمیدونم چه سایتی بود اگه احیانا مدیر اون سایت یا وبلاگ این متنو دید حلالم کنه.

خاله

معنای لغوی: خواهر مادر

معنای استعاره‌ای: هر زنی كه با مادر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.

نقش سمبلیك: یك خانم مهربان و دوست داشتنی كه خیلی شبیه مادر است و همیشه برای شما آب نبات می‌خرد.

غذای مورد علاقه: آش كشك.

زیر شاخه ها:

شوهر خاله: یك مرد مهربان كه پیژامه می پوشد و به ادبیات و شكار علاقه مند است.

دختر خاله، پسر خاله: همبازی دوران كودكی كه یا در بزرگسالی عاشقش می شوید اما با یكی دیگه ازدواج می كنید یا باهاش ازدواج می كنید.

مشاغل كاذب: خاله زنك بازی، خاله خان باجی.

چهره های معروف: خاله خرسه، خاله سوسكه.

داشتن یك خاله ی مجرد در كودكی از جمله نعمات خداوندی است.

عمه

معنای لغوی: خواهر پدر

معنای استعاره ای: هر زنی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد،هر زنی كه مادر چشم دیدنش را نداشته باشد.

نقش سمبلیك: به عهده گرفتن مسئولیت در موارد زیر:

1-  جواب همه ی ناسزاهایی كه می دهید. مثال: عمته... 2- جواب همه ی محبت هایی كه می كنید. مثال: به درد عمه‌ات می خوره... 3-  توجیه كلیه‌ی بیقوارگی ها،رفتارهای نامتناسب شما (تنها برای دخترخانم ها). مثال: به عمه‌ات رفتی. 4- خیلی چیزهای بدِ دیگه. از ذكر مثال معذوریم...

غذای مورد علاقه: شله زرد، سمنو.

 

زیر شاخه ها:

شوهر عمه: یك مرد پولدار كه سیبیل قیطانی دارد و چندش آور است.

پسرعمه/دخترعمه: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی حال تان را به هم می زنند!!

چهره های معروف: عمه لیلا.

داشتن یك عمه كه در توصیفات فوق صدق نكند جزو خوش شانسی های زندگی است.

دایی

معنای لغوی: برادر مادر

معنای استعاره ای: هر مردی كه پتانسیل كتك خوردن توسط پدر را داشته باشد.

نقش سمبلیك: یكی از معدود مردانی كه هر چند به سیاست علاقه مند است اما حس گرمی به شما می دهد، همیشه حرفهای تان را می فهمد و می شود پیشش گریه كرد.

غذای مورد علاقه: فسنجون.

 

زیر شاخه ها:

زن دایی: یك خانم كدبانو که جلوی مادر قپی می آید.

پسردایی،دختردایی: همبازی دوران كودكی كه در بزرگسالی مثل یك همرزم ساپورت تان می كنند.

چهره های معروف: علی دایی، دایی جان ناپلئون، خان دایی جون.

سعی كنید حتما حداقل یك دایی داشته باشید.

عمو

معنای لغوی: برادر پدر

معنای استعاره ای: هر مردی كه با پدر رابطه ی گرم و صمیمی داشته باشد.

نقش سمبلیك: یكی از مردانی كه شما همیشه باید بهش خوشامد بگید و بعد بروید كارتون ببینید تا او با پدر حرف های جدی بزند. یكی از مردانی كه مادر به مناسبت آمدنش قرمه سبزی می پزد و همیشه وقتی می رود پدر ساكت شده، به فكر فرو می رود.

غذای مورد علاقه: قرمه سبزی، آبگوشت.

 

زیر شاخه ها:

زن عمو: باز هم یک خانم که خودش را برای مادر می گیرد،

دخترعمو،پسرعمو: همبازی دوران كودكی كه اگر تا هجده-بیست سالگی دوام آورده، باهاش ازدواج نكنید خطر را از سر گذرانده‌اید.

چهره های معروف: عمو زنجیرباف، عمو یادگار، عمو پورنگ.

 خب خوشتون اومد؟؟؟؟؟

حالا بگو خوب بود یا نه؟؟؟؟

 

سه شنبه 6 اردیبهشت1390  توسط خاله نسرین  |

 

نقاشیایه عید

 سلااااااااااااااااااااااام ملت ایران مردم همیشه بیدار

خوبین همتون؟؟؟؟؟خوشید؟؟؟؟عید بهتون خوش گذشت؟؟؟؟

واسه من که معمولی بود.

میدونین چی شد؟؟الان که یه عالمه واستون چیز میز نوشتم ولی دستم خورد و همش پاک شد.ضد حال بدی بود.حالا دوباره از اول.

اومدم تا دو تا از کارایی رو که تو عید انجام دادم و واستون بذارم ونظراتونو ببینم/ منو از راهنماییاتون بی بهره نذارین( چقد کتابی گفتم)

اولیش همون مینیاتور استاد  فرشچیانه که با اجازتون من طراحیش کردم.( آخه با آبرنگ بلد نبودم سخت میشد)

دومیشم اگه گفتین چیه؟؟؟؟؟ این نقاشی دور نمائه.هر کی لحظه ی اول میبینه میگه نمیفهمم چیه. ولی باید از دور نگاه کنی تا بفهمی.اینو با راپید اجرا کردم.

کیا فهمیدن دستا بالا....

آفرین به همتون.فهمیدم یه چیز از خاله نسرینتون یاد گرفتین.

(شوخی بود)

خب حالا نظراتونو میخونم.ببینم چه میکنین...

دوشنبه 15 فروردین1390  توسط خاله نسرین  |

 

سرمون شلوغه

سلام خانم ها و آقایون.

خوبین؟ ببخشید نمیدونم چند وقت بود که اپ نکرده بودم .الانم حرف زیادی ندارم که بزنم.

فقط اومدم بگم یه عالمه کار توی مدرسه ریخته رو سرمونو و ما هم داریم خودمونو میکشیم تا بتونیم فرمایشاتشون رو عملی کنیم.

سفره هفت سین و فستیوال غذا و مسابقه و ...

از همه ی اینا بدتر من چرا اینقد دوست اسفند ماهی دارم اخه؟؟؟؟؟ بابا چقد کادو بخرم.مردم دیگه هنگ کردم نمیدونم چی بخرم.خودشونم که نمیگن چی دوس دارن....

۲ فروردینم که تولد یکی از دبیرامونه و قراره واسش کادو بخریم و هفته ی بعد بریم خونشون  صفا سیتی...

فکر کنین چه تولد باحالی میشه.۱۳ نفر دختر با کلاه بوقی و فشفشه و کیک و ساز( ویولن و گیتار )

بریم تو خونه ی نرجس جون. چه حالی میده.جای همه ی بچه باحالا خالی.البته خودش خبر نداره ولی از حرفای ما فهمیده که چرا میخوایم بریم خونش. قصد داشتیم به آقاشون خبر بدیم ولی متاسفانه نشد باهاش تماس بگیریم.

آخه ببینین ما چقد بد بختیم.روز شنبه تعطیل.۱ شنبه فستیوال غذا. ۲ شنبه باید بریم مدرسه و پوستر تحویل بدیم.اه اه چه کاریه اخه؟؟؟؟؟ این هفته ی آخری ام نمیذارن یه نفس راحت بکشیم.

در هر صورت من جاتونو خالی میکنم.حالا اگه نظری دارین واسه بهتر شدن اون  مهمونی منتظر نظراتون هستم....

راستی نمیدونم آپ بعدیم کی یه. اما من میخوام بهتون از الان عیدو تبریک بگم.

مبارکههههههههههههههههههههههههه خوش بگذره به همتون

                      

پنجشنبه 19 اسفند1389  توسط خاله نسرین  |

 

مریضم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ملتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.دارم میمیرمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

حالم اصلا خوب نیست.آخه الان وقت مریض شدن بود؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااایا خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دیدی خودمو چش کردم؟ گفتم من امسال اصلا مریض نشدم حالا همه ی دردا ریخته رو سرم.حالا چیکار کنم که خوب شم.؟؟؟؟؟ دیگه مدرسه نباید برم دیگه.اصلا امکان نداره بتونم برم مدرسه.نه من نمیتونم برم مدرسه. آخه این هفته ام کلی کار تو مدرسه داریم.اصلا فکر نکنین که من دوست ندارم مدرسه برمااااااااااااااااااا؟؟؟؟اصلا این فکرو نکنین.ولی خدایی نمیشه دیگه. دعا کنین زودتر خوب شم برم مدرسه

شنبه 7 اسفند1389  توسط خاله نسرین  |

 


سلام دوستای خوبم.من اسمم نسرینه و اهل رشتم و از اونجایی که خواهری ندارم تا در آینده کسی خاله صدام کنه تصمیم گرفتم این وبلاگو بسازم .اومدم اینجا تا حداقل دو نفر بهم بگن خاله تا عقدش رو دلم نمونه.پس همرام باشین.
اما راجع به خودم.
رشته : گرافیک عاشق طراحی نقاشی و خلاصه کارای هنری و از محاسبات و اینجور چیزا خوشم نمیاد. البته نظر خودمه ها به کسی بر نخوره .
غذاها : فست فود.قیمه.ماکارونی.شامی و از همه مهمتر الویه
علایق:موسیقی.(سنتی و پاپ) خودمم ویولن و سه تار میزنم و ولی سه تار زیاد بلد نیستم.اما ویولنو دارم یاد میگیرم. ورزش(والیبال و شنا و اسکیت برد و دوچرخه) غیر از اسکیت برد بقیه رو بلدم و فیلم دیدن.
تک دخترم و ....اگه سوالی بود در خدمتم.راستی یادتون نره نظر بدینا.مرسی

hasti_koolooche@yahoo.com

 

 

بهار ، بهشت کوچک من است
باران بهانه ی من
به سادگی خوردن یک فنجان چای....
نیلوفر ناز
خاطرات دخمل صورتی(دوست خوبم)
Johnny 4 Ever
تو ، دليل خوبه بودن
وقتی تو نیستی
خاطرات عقده ای ترین پسر دنیا
Irangreenguys's Blog
♪♫♪ کــلــبــه عـــشـــق ♪♫♪(غراله جون)
گرافیست های اخراجی
غم دل
هرگز
فیتیله...مغزا تعطیله
• ღ پــــــلاک بـــــــلاگ ღ •
پسرا نامردن(دوست خوب و گلم شراره جون)
دو عاشق دیوانه
در هم بر هم
باغ آرزو...
پیاده روهای خیس
خاطرات هستی بلا(هستی جونم)
خدا_عشق_اميد(زهرا جون خودم)
آخرین معشوق
از کجا نگفتن را اغاز کنم(آرام جونم)
زندگی با طعم تلخ و شیرین(نگین جونم و نیما جونش)
آثار به جا مانده از دو عاشق ( مهلا جون و سعید جونش)
(وبلاگ کاملا بروز و جدید)وحیدemo
ایران زمین
شاهتون خانومي (وانيا جونم)
ارزویه شنیدن نفسهای تورودارم(نسرين جونم)
عاشقان دنيا(محمد سهيل خان)
تب عشق ( سنگ صبور جونم )
قلب تنها
برای دوباره شروع کردن دیر نیست(ديبا جونم)
بزرگترين وبلاگ دخترونه (آرتا جونم)
دختر شرقي
هم نفس ( فاطي جونم )
موسیقی بی کلام --------- BIKALAM MUSIC (آقا مهدی)
ASHKE BARAN(باران خانم)
تماشا(نیلوفر جون)
And for ever ( آریانا جونم )
خونه ی شکلاتی با دودکش پاپیونی( پگاه جونم)
( آقا رسول)Artist manَِ
خدای احساس (طاها جون)
sajjad ( سجاد خان)دانلود کلیپهای ویدیویی
عکسهای دیدنی ( تینا جونم) عاشقتم تینا
گرافیکیا ( حمیده خانم گرافیست)
خط خطی های من ( ریحانه جون)
خدا عاشق است ( آقا هادی )
منتظرت خواهم ماند ( سها جون عزیزم)
وبلاگ تخصصی گچساران پیانو( محمد پیانو)
دنیای زیبای ویولن من ( آقا پارسا)
تصویرسازی و گرافیک ( فهیمه جونم)
جام هستی ( هستی جونم)
جواد آبادیان
گالری کامران( آقا کامران)
منتظرت خواهم ماند؟(بازم سها جونم)
علی خسروجردی( گرافیست)
سر سپرده _ رویا جونم _
زندگی زیباست ای زیبا پسند(مش رضا)
یاور همیشه مومن(محمد رضا)

 

 

 

 

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

ابزار رایگان وبلاگ