....خاله نگو یه دسته گل ....
خونه ی خاله کدوم وره .. از این وره و از اون وره ....
من اوومدم.... نمیام نمیام وقتی ام که میام موقع امتحاناس و بازم نمی تونم آپ کنم.چیکار کنم دیگه. خب بذارین تعریف کنم. اولای آذر ماه بود که به استاد ویولنم گفتم میخوام کلاسو تعطیل کنم تا بعد از امتحانا.ایشونم قبول کردن.و چند تا آهنگ بهم داد و بای. بعد از دو هفته ای داشتم یه ویولن رو نقاشی میکشیدم که ناخود آگاه دیدم که صدایی از سازم بلند شد و من طبق معمول فهمیدم که بازم کوکش در رفت. و آمدیم کوکش کنیم نا کوکش کردیم.سیم لا رو درست میکنیم می در میره.می رو درست کردیم سل در رفت سلو درست کردیم ر در فت و همه رو سفت کردیم خرک پرید هوا.سیم گیر شل شد و سیم ر از جاش در اومد.بلههههههههه و ما فهمیدیم که کار را باید به کار دان سپرد و کار ما نیست.گذاشتیم که ببریمش درست کنیم و من نمی دونستم که باید چه طوری میرفتم. آخه شما بگین سازم دستم بود.باید کیفم همرام میشد و آرشیومم باید می بردم و من نیازمند یه دست دیگه بودم اگه دارین لطفا دوتا کنار بذارین واسم خدا رو چه دیدی شاید یه کیف دیگه ام همرام میبردم . خب یه دست اضافی واسه همینجور موقع هاست دیگه... خلاصه چشمتون روز بد نبینه.سر ظهر چنان بادی گرفت که انگار قیامت بر پا شده.بوران بود اووووووووف. که دوست گرامی ما گفت که باد زیاده و ما نمیریم بیرون.منم به یکی دیگه از دوستام خبر دادم که بریم بیرون و من سازم رو درست کنم.خلاصه بعد از هزار شاید و باید، رسیدیم به مغازه ی مورد نظر و آقا معظمی بعد از دیدن ساز گفتن که امشب نمیشه و تا شنبه طول میکشه.منم گقتم خب پس من شنبه میام. بلهههههههههههههههه. و بعد از یک هفته پیچ دادن خونه و مادر خانمی و بابیلو به اینجا رسیدیم که یعنی به هیجا نرسیدیم.ولی توی اون باد بیرون رفتن یه حال و هوای دیگه داشت.جاتون خالی. امروزم سر کلاس طراحی اینقد استاد و بچه ها رو خندوندم که روده نداشتن از بس که جک و داستان و معماهای بی مزه تعریف کردم. خب فعلا چیزی یادم نمیاد.دیگه قول میدم زود به زود بیام.مرسی بیاین نظر بدینا من اومدم شمام بیاین.بای سلام سلام سلام خوبی خاله؟ چه طومطوری؟چه خبرا؟تو این مدت که من نبودم چیکارا کردین؟ آها گفتم نبودم .واااااای اینقد دلم واستون تنگولیده بود که نگو.آخه از یه طرف که با مدرسه و گرفتاریاش دست و پنجه نرم میکنیم.از یه طرف حالم بده.(فک کنم آنفولانزا گرفتم) از یه طرف کامپیوترم خراب بود و سایر ماجرا... خلاصه ببخشید دیر اومدم دیگه .اومدم فقط بگم که دیر به دیر آپ میکنم. شرمنده اخلاق ورزشکاریتونم هستیم. راستی هفته ی پیش تولد یکی از دوستام بود.رفتم تولدش وای که چه کیفی داد.جای همتون خالی بود.دوستای جدیدم پیدا کردم.کاش شماهام میومدین تا میدیدمتون. دیروزم یکی از دوستام که خونشون نزدیک خونه ی ما بود و چند ماه پیش از اینجا رفته بودن اومد دیدنم. کلی کیف داد. والیبالم بازی کردیم. البته بعد از اینکه همسایه محترم رو از خواب بیدار کردیم ( همون قضییه ی آش که بهتون گفته بودم) بازیمونم جمع کردیم. آها اینم نگفته بودم دیروز تو مدرسه حالم بد بود که گفتن بیا برو خونه و زنگ زدن به بابیلو(بابیلو همون پدر جان گرامی رو میگم) بابیلو هم اومد دنبالم و گفت باید بریم دکتر و منم گفتم نمیام و بعد از یه ربع دعوا گرفتن با پدر محترم راهیه خونه شدیم. و من به خانه آمدم و بعد متوجه شدم که بعد از رفتن من از مدرسه کلاس ما رو تا 3 روز تعطیل کردن. ( به به) من نبودم بچه ها چی می کشیدن)؟ خب اینا بود همه ی ماجرایی که تو این مدت واسه من اتفاق افتاد به شما ها چی گذشته؟ تعریف کنید خاله رو در جریان بذارین.مرسی تا من دوباره برگردم بای.بدون نظر نریا!!!!! سلام سلام خوبین بچه
ها بعد از چن روز اومدم واستون یه داستان بذارم.قشنگه بخونینشا. عشق ابدی پیرمردی
صبح زود از خانه اش بیرون آمد . پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان
شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشینی به او زد.مرد به زمین افتاد. پس از
پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند که آماده ی عکس برداری ازاستخوانها بشود .
پیر مرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد و لنگان لنگان به سمت در رفت و در همان حال
گفت : که عجله دارد و نیاز به عکس برداری نیست. پرستاران
سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را
پرسیدند. پیر مرد
گفت زنم در خانه ی سالمندان است . و من هر صبح به آنجا می روم صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم دیر شود. پرستاری
به او گفت : شما نگران نباسید. ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر میرسید. پیرمرد
جواب داد: متاسفم او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نمی شود و حتی مرا هم
نمیشناسد. پرستار ها
با تعجب پرسیدند :پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمیشناسد؟
پیر مرد با صدای غمگین و آرام گفت : اما من که میدانم او کیست؟ اومدم یه چیز بگم و برم. وااااااااای نمی دونین اینقد خوشحالم که نگو و نپرس. خب دیگه حاشیه نرم و برم سر اصل مطلب: چند روز پیش بود . وقتی رفتم مدرسه و رفتم پیش دو تا از دوستام که یکیشون خیلی اتفاقی بهم گفت سلام خاله نسرین O: منم کپ کردم بهش گفتم تو از کجا میدونی من خاله نسرینم؟ گفت نمی دونم به خدا شانسی گفتم.گفتم خب اشکالی نداره همیشه صدام کن خاله.اونم گفت باشه و از اون روز صدام میکنه خاله نسرین.هووررررررررررررررررررررررررررررا:) بالاخره یکی بهم گفت خاله. آخ جونمی ببخشین که دیگه آن نمی شم.دیگه مدرسه و گرفتاریاش دیگه باید ببخشید الانم که اومدم واسه اینه که درسم ایجاب کرد.حالا مهم نیس.ولی اومدم بگم فعلا نمیتونم بیام و آپ کنم. پس فعلا همتونو به همون خداجونم میسپارم . به امید دیدار بای خوبین؟من که اصلا خوب نیستم.اومدم این شعرو بذارم و برم.این شعر حرف دل منو میزنه. وای که
این مدرسه ها باز شد درس
ریاضی ز نو آغاز شد وای زبر
کردن جغرافیا هم ز
اروپا و هم از آسیا واای ز
بر کردن تاریخ مخم پوک شد هیکل من
چنان سخت دوک شد من چه
کنم از ستم هندسه کرده مرا دور هم از مدرسه من چه
کنم فرمول سولفات دوسود من که
دوا خانه ندارم چه سود من چه
کنم حرف لاتین زبان من که
به خارج نشم هر زمان جدول
ضرب چون دوتا می شود 5 تا 6
شصت و دوتا می شود من چه
کنم شیوه ی من تبلی ست سلام سلام سلام دوستای خوبم.حالتون که خوبه؟ قرار بود چند تا از طرح هایی که زدمو واستون بذارم تا نظر بدین.از کسانی که گرافیک میخونن خواهش میکنم نظرشونو بگن یا اگه طرح پیشنهادی دارن حتما نظرشونو بگن یا یه عکس از طرحشونو واسم ایمیل کنن.به نظرات شما محتاجم. اما این چند تا طرح واسه اسم بابا گل هستش که میبینین.یکیشو میذارم و بقیشو بی زحمت تو ادمه ی مطلب نگاه کنین بذارین یه داستان جالب واستون تعریف کنم.یعنی سوتی که خودم دیروز دادم. دیشب ما واسه افطار مهمون داشتیم و مادر گرامی آش رشته درست کرده بود. و منم به یه دلیل ازش خواستم که آشو به همسایه ها هم بده.مادر محترم قبول کرد و من دوباره خواستم که خودم آشا رو ببرم بدم در همسایه ها.بازم گفت باشه. یکی دو ساعت مونده بود به افطار که مامان خانم یه سینی پر آش آورد و گفت ببر بده. منم سینی رو گرفتم و شروع کردم به در زدن. سینی سنگین بود ولی خب دیگه.( آها اینم بگم که یکی از دوستامم همرام بود.) همسایه اولی درو باز نکرد پس نبود. همسایه ی دوم درو باز نکرد پس نبود.همسایه ی سوم درو باز نکرد پس نبود. منم که دستم داشت از خستگی میترکید رفتم کوچه ی بعدی.خلاصه بعد از چند دقیقه سینی خالی شد. آشو گرفتم و دوباره رفتم به یکی از همسایه ها دادم و اما....... (رسیدیم به جای حساس تا حالا همه ]ی به خوبی و خوشی پیش می رفت.) آخرین همسایه خونه تنها بود و از قضا یه آقای محترم که سنش تقریبا 20 سال می زد خونه بود. - نسرینم چند لحظه شریف میارین دم در؟ - چند لحظه خلاصه رفت و بعد از لباس پوشیدن و مو درست کردن در باز شد تا اینجا هم همه چی به خوبی پیش می رفت..آش و دید و گفت دست شما درد نکنه. و اینقد یواش اومد آشو برداره که دستام شروع کرد به لرزیدن. هر کاری کردم که خودمو نگه دارم نشد و دستام می لرزید و تابلو شدم گفتم از اعصابمه. و زودی برگشتم ولی الان که یاد اون لحظه می افتم خندم میگیره.دوستم بهم می گفت تو الان دستت می لرزه چه طوری می خوای چایی ببری. خودمم نمی دونمچرا اینطوری شد. فکر کنم از سنگینی سینی بود. ولی من ناراحتم. سلام دوستای خوبم حالتون که خوبه؟حتما خوبه. من امشب اولین متنمو واستون میذارم که امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتون منو همراهی کنین.دیشب داشتم مجله ی موفقیت می خوندم که به یه داستان جالب رسیدم.گفتم بد نیست به عنوان اولین نوشتم واسه شما بذارم تا بخونینش. بچه ی شیطوون روزی رییس یک شرکت بزرگ به دلیل یک مشکل اساسی در رابطه با یکی از کامپیوتر های اصلی مجبور شد با منزل یکی از کارمندانش تماس بگیرد. بنابر این شماره ی منزل او را گرفت. کودکی به تلفن جواب داد و نجوا کنان گفت:سلام رییس پرسید : بابا خونه ست؟ صدای کوچک نجوا کنان گفت : بله. -
می تونم با او صحبت کنم؟ کودک خیلی آهسته گفت : نه رییس که خیلی متعجب شده بود و می خواست هر چه سریعتر با یک بزرگسال صحبت کند ، گفت : مامانت اونجاس؟ -
بله -
می تونم با او صحبت کنم؟ دوباره صدای کوچک گفت : نه رییس به امید اینکه شخص دیگری در آنجا باشد که او بتواند حداقل یک پیغام بگذارد پرسید: آیا کس دیگری آنجا هست؟ کودک زمزمه کنان پاسخ داد : بله یک پلیس. رییس که گیج و حیران مانده بود که یک پلیس در منزل کارمندش چه می کند ، پرسید : آیا می تونم با پلیس صحبت کنم؟ کودک خیلی آهسته پاسخ داد : نه . او مشغول است - مشغول چه کاری است؟ کودک همانطور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با بابا و مامان و آتش نشان. رییس که نگران شده بود . حتی نگرانی اش با شنیدن صدای هلی کوپتری از آن طرف گوشی به دلشوره تبدیل شده بود پرسید : این چه صدایی است ؟ کودک آهسته پاسخ داد : یک هلی کوپتر. رییس بسیار آشفته و نگران پرسید آنجا چه خبر است؟ کودک با همان صدای بسیار اشفته که حالا ترس به احترامی در آن موج می زد پاسخ داد : گروه جست و جو همین الان از هلی کوپتر پیاده شدند. رییس که زنگ خطر در گوشش به صدا در آمده بود ، نگران و حتی کمی لرزان پرسید: آنها دنبال چی می گردند؟ 


راستی الان دیگه تو
کلاسمون همه خاله نسرین صدام میکنن.آخ جونمی.یکی از دوستامم قراره واسم چند تا
داستان بیاره که اگه آورد واستون میذارم تو پستای بعدی.خب بریم سر داستانمون.اسمش هست:
مردم دورش
جمع شدند. و او را به بیمارستان رساندند.




![]()


:::ادامه مطلب:::
![]()
اما من هنوز به خواسته م نرسیده بودم . به مامان خانم گفتم که 2 تا آش دیگه هم بده واسه تا همسایه دیگه.
.در زدم و گفت کیه؟
. گفتم : می بخشین مزاحم شدم بفرمایین.
.آشو که برداشت با تعجب پرسید :![]()






